تبليغاتX
غمناك نبايد بود از طعن حسود، اي دل
شاید که چو وا بینی، خیر تو در این باشد

سلام بابا

 

چند روز ديگه دوباره روز باباست. چهار ساله كه تو توي غربتي بابا. من هم تو غربتم. چهار ساله كه نمي تونم روز بابا ببینمت. اونجایی که آدرسشو دادی پر از سنگه» بابا. 

بابا ! يه دوست دارم كه تو غربته، يه ترانه برام فرستاد، ياد تو افتادم، دلم گرفت بابا. من تو شهر خودمونم، اما تو نيستي. يه روزي هم تو بودي و من نبودم. يه روزي هر دوتامون بوديم. روزگاري هم هيچ كدوممون. چه فرقي مي كنه بابا ها تو غربت باشن يا بچه هاشون. غربت غربته، چه فرقي مي كنه كنار هم باشن، بين هزارا ها نفر، اما احساس غربت كنن. وقتي نتوني اونجا باشي كه دلت مي خواد، اونجا كه دلت رو گذاشتي، مي شه غربت،

 بابا ! تو اين چند ساله كه رفتي، همه ش ياد اون چيزايي مي افتم كه يادم ندادي. تقصير تو نيست بابا، دم دستت نبودم تا يادم بدي. همش تو غربت بودم، چه اون موقعي كه تو خونه ت بودم، چه موقعي كه نبودم. وقتي هم كه بهت پناه آوردم، تو فكر كردي براي ياد گرفتن دير شده. يا شايد من يه جورايي شده بودم، يه جوري كه برات عجيب بود.  پس بازم يادم ندادي.

بابا ! خونه ي من كجاست؟ اونجايي كه توش مي خوابم؟ اونجايي كه توش غذا مي خورم؟ اونجايي كه رو ميز كارم عكس تو رو گذاشتم؟ يا اونجايي كه دوست دارم باشم؟ تو اينا رو يادم ندادي ، بابا.

بابا ! چرا يادم ندادي عشق چيه؟ اوني كه دل آدم رو مي لرزونه؟ اوني كه آدم رو از خواب و كار و زندگي مي ندازه؟ اوني كه آدم رو هل مي ده مي ندازه تو قلب گرفتاري ها؟ اوني كه آدم به خاطرش شب نمي خوابه تا صبح بياد؟ اوني كه تو گوش آدم هي مي خونه كه آدم خوبي باش؟ اوني كه به آدم مي گه دوستت دارم؟

بابا ! تو كه مي گفتي هميشه عاشق مامان بودي، تا روزي كه بودي ! پس چرا به من ياد ندادي عشق چه جوريه؟ مي دوني چقدر من رو سرزنش مي كنند، بابا؟

بابا ! اون جا كه تو توش هستي چه جوريه؟ آدماش چه جوري اند؟ اونجا روز بابا داره ؟ صداي قلب اونجا طنين داره بابا؟ آدماش همديگر رو دوست دارند؟ كسي هست كه آدم اونو از بقيه بيشتر» یه جور دیگه دوستش داشته باشه ؟ بابا !  اونجا هم اوني كه از بقیه بیشتر دوستش داري ازت دوره؟ اونجا هم هر چي مي شه بهش مي گن سرنوشت و تقدير؟ راستي اونجا پست خونه داره بابا؟

بابا ! نمي دونم چند سال نوري از من دور شدي. اما به تاريخ خودمون، چهار ساله كه رفتي. چهار تا روز باباست كه تو غربتي و نمي تونم بيام ديدنت. امسال تصميم گرفتم برات يه نامه بنويسم. زودتر مي نويسم تا نامه م درست روز بابا به دستت برسه. ازت گله اي ندارم كه اون چيزا رو يادم ندادي. اون روز كه مي خواستي يادم بدي، دم دستت نبودم. اون روزي هم كه اومدم پیشت»  تو فكر كردي نمي تونم ياد بگيرم. من هم خیلی چیزا رو هنوز بلد نیستم» بابا.  تو غربتم بابا، اما غربت اينقدرا هم كه مي گن بد نيست. راضي ام الحمدالله.   

پاكت بي تمبر و تاريخ

نامه ي بي اسم و امضا

کوچه ي  دلواپسي ها

برسه  به  دست   بابا :

با سلام خدمت بابا

عرض كنم كه غربت ما

اينقدرام بد نيست كه مي گن

راضي ام الحمدالله

 

يادمون دادن كه اينجا

زندگي رو سخت نگيريم

از غم ويرونيه تو

روزي صد دفعه نميريم

يادمون دادن كه ياد

سوختن خونه نيفتيم

خواب بود هر چي كه ديديم

باد بود هر چي شنفتيم

 

راستي چند وقته كه رفتم

بي غم و غزل سر كار

روزگارم» ای » بدک نیست

شكر غربت، گرمه بازار

 

قلم و دفتر شعرم 

روي گنجه، كنج ديوار

عكس سهراب روي تاقچه

غزلش، گوشه ي انبار

 

توي نامه گفته بودي

بي چراغ دل مادر

براتون نون مي فرستم

جنس اعلاء ، طرح آخر

*   *   *

پاكت بي تمبر و تاريخ

نامه ي بي اسم و امضا

کوچه ی ي  دلواپسي ها

برسه  به  دست   بابا :

با سلام خدمت بابا

عرض كنم كه غربت ما

اينقدرام بد نيست كه مي گن

راضي ام الحمدالله

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 23:56  توسط به من بگید حسود | 
يكي اين خبر رو براي من فرستاد و گفت پستش كنم و اسم پست رو هم خودش انتخاب كرد.  

 يكشنبه 2 تير 1387

روز دوم تیرماه، در زیرزمین دادگستری کرج، وسایل شخصی احمد شاملو شاعر معاصر به درخواست پسرش سیاوش شاملو به مزایده گذاشته شد تا این وسایل به قیمت ۵۵۰ میلیون تومان توسط خود سیاوش شاملو خریداری شود.اشیایی که در میان آن از تابلوی اهدایی ایران درودی و طرح صورت احمد شاملو با قلم علیرضا اسپهبد تا زیر سیگاری و فندک احمد شاملو به چشم می خورد. اگرچه همسر شاملو، آیدا سرکیسیان روز گذشته درخواست قانونی خود را برای توقف این مزایده تسلیم دادگاه کرده بود اما طبق گفته حاضران و آگاهان به این پرونده ظاهرا این درخواست مورد موافقت دادگاه واقع نشده بود. چند ماه پیش سیاوش شاملو و ریتا آتانث سرکیسیان (آیدا) بر اساس توافق نامه ای قرار گذاشته بودند تا زمان حیات آیدا، همسر احمد شاملو هیچ یک از وراث ایشان حق دخل و تصرف در اموال شخصی او را نداشته و پس از آن نیز در محل منزل ایشان موزه ای برای احمد شاملو تاسیس شده و مدیریت آن با اولاد ذکور نسلا به نسل باشد. ضمنا طرفین توافق کرده بودند که پرونده مطروحه در شعبه ششم دادگاه حقوقی کرج که توسط سیاوش شاملو مفتوح شده بود مختومه گردد. اما سیاوش شاملو بعد از گذشت هفت ماه، با شکایت از آیدا سرکیسیان و با اعلام این که مفاد این توافق نامه به مرحله اجرا نرسیده است وسایل شخصی پدرش را به مزایده گذاشت.

دوشنبه 3 تير 1387

تمام اموال و آثار به جای مانده از احمد شاملو شاعر معاصر ایران بعد از چندین سال کشمکش میان آیدا سرکیسیان همسر وی و دوستانش با سیاوش شاملو در دادگستری کرج حراج و به مبلغ 550 میلیون تومان فروخته شد. در این مزایده همه اموال منزل شاعر بلند آوازه ایران از لباس های این شاعر تا چوب سیگار و وسایل خانه تا تابلوهای نقاشی اهدایی از سوی هنرمندان به شاملو توسط سه کارشناس که از سوی دادگاه تعیین شده بودند، قیمت گذاری شد. سیاوش شاملو خریدار این اموال روز پیش از حراجی اظهار امیدواری کرده بود که بتواند این اموال را خودش به منظور راه اندازی موزه شاملو بخرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:48  توسط به من بگید حسود | 

از : سمانه مهرپویا، با بيش از 90 درصد دخل و تصرف و تغيير

 

امروزه فضای روابط میان بسياري از خانواده ها بر بستری سرد و خالی از روابطی مؤثر، متقابل و شرافتمندانه بین والدین و فرزندان بنا است. ارتباطات افراد در خانواده، شكل كينه جويي و تحميل عقيده و شستشوي فكري به خود گرفته است بدین معنی كه افراد زیر یك سقف زندگی می كنند، اما در ابعاد انساني بی تفاوت و يا بر هم زننده ي حال درونی یكدیگرند. اخلاق ، صداقت، انسانيت و شرافت در خانواده ها ريشه ي مادي به خود گرفته و پیوندهای معنوی و اخلاقی والدين ، جاي خود را به كشمكش و دروغ و نفرت و تلقين آنها به فرزندان گرفته است. خانواده ای كه باید سكوی پرش فرزندان به سوي آينده اي مستقل ، مهربان و پويا باشد ، تحت تاثير مجادلات فكری و مشكلات شخصي بين والدين قرار دارد. وقتی يكي از والدين از فرزندش توقع دارد كه به سبك و قالب فكری او بیندیشند و طبق سلیقه او عمل كند و نپذیرید كه نبايد از دریچه خشم و كينه به مسائل نگاه كند، و آن را به فرزندانش تسري مي دهد، آينده ي مبهم و تاریک براي آنان رقم مي زند.   

رشد مستلزم تغییر و تكامل انساني ست، برای همراهی و همگامی با فرزندان لازم است از منطقه فكری امن و غیرقابل نفوذی كه برای خود ایجاد كرده ایم و به آن خو گرفته ايم  و كشش شدیدی در اثر عادات و شخصيت خود به آن پیدا كرده ایم بیرون بیاییم. باید بدانیم كه فرزندانمان متعلق به آینده خودشان هستند. بدترين خيانت به فرزند، تحميل عقيده خود به اوست. کاش اين تحميل، تحميل صداقت و انسانيت و دوست داشتن باشد نه تزريق دروغگويي و كينه ورزي و نفرت.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:51  توسط به من بگید حسود | 

 

از : مسعود بهنود

 

(تکه ای از کتابچه آبی)

 

 گفت می تونم دوستت داشته باشم. و منتظر پاسخ دخترک ماند. دخترک نگاهی از بالای چشم به او کرد و همان طور که سرش را پائین انداخته بود کتاب هایش را زير بغل زد و دوید. چنان دويد که منگوله فرمز کلاهش به شاخه ای که کنار راه چشمه بود گير کرد و ماند. او نفهميد و رفت.

مرد گفت من می تونم شما رو دوست داشته باشم. اين را سئوالی پرسید. در جواب نگاهی را ديد که به او دوخته شده بود و سايه از لبخندی که بر لب های او افتاد. ديد او دست هایش را به هم ماليد و سوار اتوبوس شد. منتظر ماند تا او از پنجره اتوبوس نگاهش کند که کرد. اتوبوس رفت و در مه غليط پائيزی گم شد.

پائيز رسيده بود، بوی برگ های سوخته در رهگذر جنگل پيچيده لای مه رقيقی که محيط را اثيری می کرد. پرسيد می تونم دوستت داشته باشم آيا. زن نگاهی به خورشید کرد که تلاش می کرد تا از لای ابرها خودی بنماياند. و بر آن خيره ماند. انگار چيزی در خاطرش گذشت که با انگشت کنار چشم هايش را پاک کرد.

پرسید می تونم دوستت داشته باشم. و باز هم خيره بر او منتظر پاسخی ماند.زن فقط آهی کشيد و کتابش را بست و از روی نيمکت بلند شد. کتابش را زير بغل گذاشت و لنگ لنگان رفت. آفتاب پائيزی پهن شده بود بر رهگذر باريک جنگل. مرد آرام مسير نگاه او را دنبال کرد. به همان خانه رسيد که از بامش دودی نازک به آسمان آبی می رفت. به خانه ای که می شناخت.

در فاصله هر کدام از این سئوال ها و سکوت ها، ده سال گذشته بود. هر بار آمد و روی همان نيمکت نزديک مدرسه شان نشست، هر بار در چهارمين روز از پائيز. و باز پرسيد. و اينک ديگر آن جوانک نبود، موهای خاکستری، چهره ای با رد پای گذر ساليان. از دورها آمد. ولی رساند خود را از دورهای دور زمين. باید می رسید به قراری که از چهارده سالگی با خود داشت. چهل سال پس از اولين بار.

"می پرسم می توانم دوستت داشته باشم" اين را با صدای بلند گفت اين بار، اما آرام و بی شتاب. انگار با باران سخن می گفت که بر سرو رويش می ريخت و داشت از کنار گردنش عبور می کرد و او عين خيالش نبود. بی آن که کسی بر نيمکت نشسته باشد گفت. گفت و نشست. آن قدر نشست که شب سايه خود را بر جنگل و درخت و نيمکت انداخت. پس خط نگاه آخرين بار را گرفت و از راهگ باريک جنگلی گذشت و ايستاد روبروی خانه ای که دود از دودکش آن بالا نمی رفت .

آنگاه برگشت و راه باريک کنار جنگل را رفت تا گورستان. بی نشان و رهنما رفت. رفت تا بر بالای سنگی ايستاد. آخرين و تازه ترين سنگ گورستان. وگفت می توانم دوستت داشته باشم. اين بار پرسشی در کلامش نبود. گلايه ای بود شايد. و شنيد که يکی می گفت جوابت دادم هر بار، نشنيدی. می پرسيد نشنيدی. مرد فرياد زد چرا شنيدم، هر بار شنيدم. هر بار شنيدم. خم شد و منگوله قرمز کلاه را بر سنگ نهاد، بوسه ای زد که چهل سال را در حسرتش گذرانده بود. اين بار با تاکيد گفت، بی هيچ نگرانی، بی سکته و آرام گفت، بلند و با اشگ گفت: دوستت دارم. و حس کرد که صورتش را نهاده است بر کف دست های مهربانی.


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:25  توسط به من بگید حسود | 

 

هيچ كجا ، هيچ زمان ، فرياد زندگي بي جواب نمانده است

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:39  توسط به من بگید حسود | 

دختر پرتقالي عين پرتقال مي مونه. پرتقال تو ميوه ها نماد تميزيه و عطر و طعمش منحصر به فرده و هميشه به آدم لبخند مي زنه. دختر پرتقالي هم هميشه تميزه و خوش عطر، و با همه مهربون.  

پرتقال با آب بارون سيراب مي شه و از خاك تغذيه مي كنه و براي رشد كردن كسي رو به زحمت نمي ندازه. در فرآيند سخت تحولات طبيعت، رشد مي كنه و به كمال مي رسه. گاهي همه جور تغييرات آب و هوايي، كم آبي و خشكسالي رو تحمل مي كنه و در طول زمان بشدت مقاوم مي شه. از غذاي تو خاك درختاي ديگه تغذيه نمي كنه و آفتاب رو از درختاي ديگه و بوته هاي كوچك تر دريغ نمي كنه. دختر پرتقالي هم خود ساخته ست. سال ها تنها و بدون كمك زندگي كرده، قدم هاش رو با پاهاي خودش برداشته، تجربه خودش رو كسب كرده و قالب هاي خودش رو خودش ساخته. دختر پرتقالي صبور و پر طاقته، اراده اي قوي داره. كارها را به آرامي و با متانت اما درعين حال با جسارت انجام مي ده. دوستاشو با دقت انتخاب مي كنه وبا تمام وجود اونا رو دوست داره و اهل درگيري و تنش با ديگران نيست. دختر پرتقالي، كسي رو اذيت نمي كنه و كاملا" قابل اعتماده.

 

زخم دل پرتقال، نه از روي پوست، بلكه از درون تشكيل مي شه. گاهي دل پرتقال خيلي زخمي مي شه، اما از پوستش نمي شه فهميد چون هميشه تازه و باطراوته و عطرش رو داره. تا پوست پرتقالي ش رو در نياري نمي توني بفهمي چه زخمي تو دلشه. دختر پرتقالي هم خيلي توداره. از ظاهرش نمي توني بفهمي تو دلش چي مي گذره. هيچوقت از كسي به كسي شكايت نمي كنه و  تا خوب نشناسيش نمي توني از درد دلش خبر دار بشي.

 

درخت پرتقال همیشه سبزه ، تو همه ي فصل ها، بوي زندگي مي ده و هميشه مي شه زير برگاش خراميد و خستگي در كرد. دختر پرتقالي هم سرشار از شور زندگي، رنگ دلنشين پرتقالي و عطر خوش پرتقاله. كنارش كه هستي رنگ سبز طبيعت رو يادت مي آره. هميشه مي شه بهش پناه آورد و زير نوازش دستاش به آرامش رسيد.

 

پرتقال رو هميشه مي شه خورد، هميشه به دهن خوشمزه مي آد. اگر دلش زخمي باشه، وقتي پوستش رو در مي آري، فوري زخمش رو بهت نشون مي ده تا زخمش رو به دندون نگيري و تلخي ش زير زبونت نره. دختر پرتقالي هم هميشه در دسترسه. هر كاري داري برات انجام مي ده، اما اگر دلش زخمي باشه ازت فاصله مي گيره تا اوقاتت تلخ نشه.

 

خوردن پرتقال حوصله مي خواد. بايد با دقت پوستش رو در بياري تا زخمي نشه. وقتي زخمي مي شه، آب تنش خشك مي شه و فرسوده مي شه و كم كم ميميره. بعد از مرگ هم تا مدت ها عطرش رو داره. با دختر پرتقالي هم بايد با حوصله و خالص باشي. نبايد زخمي ش كني. اگر دلش رو بشكني، گمش مي كني. ازت دور مي شه، دلش مي گيره. گريه ش مي آد اما اشك تو چشماش خشك مي شه. و فقط بوي عطرش مي آد. هر جا كه باشه، هر چقدر كه ازت دور باشه. نمي توني فراموشش كني. عطرش يك بار كه توي ريه هات بره ديگه بيرون نمي ره. نمي ذاره از يادش ببري.

 

                                       

 

دختر پرتقالي ،عزيز دل باباش بود. باباش چند سال پيش مرد و دختر پرتقالي هر هفته براي باباش شكوفه ي پرتقال مي بره و سنگ قبر باباش رو با عطر پرتقال معطر مي كنه. دختر پرتقالي ، تكيه گاه مامان پيرشه. دختر پرتقالي همدم و مونس همه ي اوناييه كه مي شناسنش، و خيلي ها كه نمي شناسنش. اسمش شاديه. بعضي ها بهش مي گن شادي، بعضي ها مي گن عمه شادي، شادي جون، شادي جان. شادي خانم، من هم بهش مي گم "دختر پرتقالي".

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 16:27  توسط به من بگید حسود | 

(دانشمندان و محققين، نه افراد عادي) مي گويند كه سه عامل در ايجاد، عميق تر شدن و پايدار ماندن عشق بين دو نفر بسيار موثر است: ۱- صميميت و رابطه ي ريشه دار عاطفي و اعتقادي ۲- هوس و شهوت و ارتباط جنسي لذت بخش ۳- تعهد طرفين به شاداب و باطراوت نگاه داشتن عشق و تلاش براي جلوگيري از يكنواخت شدن و كم رنگ شدن آن.

 

من، كه نه محقق ام، نه دانشمند و نه آدم عادي و غيرعادي، و فقط يك حسودم كه بلد نيست عاشق بشه، وقتي فكر مي كنم مي بينم اگر موارد بالا درست باشه، آدم مي تونه در آن واحد عاشق چندين نفر باشه چون براي رعايت قواعد فوق، محدوديتي وجود نداره.

مخالفين و موافقين دستاشونو بالا ببرن به ترتيب نظراتشون رو بنويسند. لطفا" شعار نديد. يك كم فكر كنيد، با حوصله باشید، عصبانی نشید، به دور و ورتون نگاه كنيد و بعد با آرامش بنويسيد.

 

تذكر:

             اونايي هم كه هنوز به عشق شون نرسيدند، از بيخ و بن ، حقيقت رو منكر نشن. 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:43  توسط به من بگید حسود | 
 

شروط من درآوردي ازدواج

از : مهدي جليلي ( http://www.yaddasht.net/101438.htm )

براي داشتن يك ازدواج موفق، علاوه بر عشق، لازم است انسان شناخت كافي از  هويت و بلوغ و  علايق و خواسته هايش داشته باشد كه از آن ها تحت عنوان ملاك هاي انتخاب همسر ياد مي كنند. طبيعتا انسان عاقل قبل از شناخت و ازدواج و دلبستگي،ارزش ها و ملاك هاي زندگي خود را شناخته و بارم بندي كرده و با طرف مقابل خود مطرح مي كند.
گاهي اين شروط ضامن بقا و ماندگاري زندگي مشترك هست. ولي گاهي اثر مخربي فراواني در زندگي دارد.
اينجاست كه مساله شروط من درآوردي ازدواج وارد زندگي مي شود. خيلي وقت ها شناخت شروط صحيح و منطقي و ارزشمند و شروط من در آوردي مشكل مي شود. تا جايي كه بعضي ها كه شروط من در آوردي را وارد زندگي خود مي كنند بار ارزشي هم ممكن هست به اين شروط بدهند.
اما با يك نگاه عاقلانه و منطقي و غير شخصي مي توان اين شروط را شناخت. مهريه هاي شاخه نباتي يا هزار سكه اي، جهيزيه ساده يا ده ها ميليوني، يك اتاق كوچك يا خانه آنچناني، … تحصيلات عالي، سن خاص، ...

 مصداق هايي از شروط من در آوردي ازدواج:

        ·   خانه ويلايي
       
·   جهيزيه چند ده مليوني
       
·   مهريه هزاران سكه اي
       
·   دماغ هاي ميلي متري
           ·   قطع رابطه با فاميل والدين و دوستان
       
·   آرايش و پيرايش هاي آنچناني
       
·   تاكيد بر درآمد به جاي تكيه بر توانمندي و كياست

نتيجه:

افزايش سن ازوداج به بيش از سي سال و دهه چهارم زندگي به علاوه افزايش روز افزون مسائل غير اخلاقي در سطح جامعه و بحران ها جنسي و عاطفي و روجي و سرخوردگي ها و ناكامي هاي شديد در زندگي.

علل وضع شروط

        ·        دوستان ناباب
       
·        فيلم هاي نامناسب از نوع هندي گرفته تا غير اخلاقي و …
       
·        جو گيري و فراموش كردن اولويت ها و ارزش هاي فردي و تصميم گيري در مواقع غير نرمال
       
·        نداشتن اطلاعات كافي از ملاك هاي زندگي و عوامل زندگي شاد و موفق و ماندگار
       
·        دوري از معنويت و ارزش هاي الهي و غرق شدن در ملاك هاي زندگي مادي

راه هاي نجات

        ·   دقت در انتخاب دوستان و ميزان معاشرت ا آنها و اجازه دادن به دخالت در زندگي شخصي
       
·   مديريت فيلم ها و برنامه ها و مهماني هايي كه شركت مي كنيم.
       
·   عدم تصميم گيري بدون تامل مخصوصا در مواقع نامناسب احساسي و جنسي
       
·   مطالعه در مورد شناخت  راه كارهاي داشتن زندگي سالم و موفق
       
·   تحقيق در مورد ملاك هاي انتخاب همسر
       
·   توسل و توكل و خدامحوري و پذيرش ولايت خداوند در زندگي

نتيجه:   
                                  
 ازدواج زير ۲۰ سال و البته ازدواجي موفق

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 15:39  توسط به من بگید حسود | 
این مطلب رو  Sh برای من فرستاده. دلیلش هم به من مربوط نیست. از خودش بپرسید. اما موضوعش جالبه و جای بحث زیاد داره.

جدایی - از: اجمد شاملو

من اصلا" نمی توانم درک کنم چرا دو تا آدمیزاد، نفرتی را که از زندگی دارند، به بهانه ی عشق بار هم می کنند و به ادامه ی این نفرت و کثافت جهنمی، آن قدر پافشاری می کنند تا دست آخر مثل تو کتاب های پلیسی، یکی شان پیش قدم بشود و برای کندن شر طرف مقابل هزار جور نقشه بکشد.

بابا! همان روز اول که فهمیدید اشتباه کردید، مثل دو تا آدم عاقل بگوئید از تو به خیر و از ما به سلامت. بادامی را انداختی دهانت، حالا می بینی تلخ است، خب درش بیار ! مجبور نبودی چندین میلیون تومان مهریه و شیربها بالایش بدهی که حالا توش دربمانی. یا مجبور نبودی این مقدار رو خودت قیمت بگذاری که حالا به طمع دریافتش روزگار خودت و شوهره را سیاه کنی. مثل یک کنیز خودت را فروخته ای و دو قورت و نیمت هم باقی ست که چرا مثل یک انسان آزاد باهات رفتار نمی شود. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:1  توسط به من بگید حسود | 
از: جميله كديور

این روزها گاهی خبری را می خوانی و یا می شنوی که تا عمق جان می لرزی و تو که می بینی و می شنوی هیچ کاری از دستت برنمی آید و آنها که کاری از دست شان برمی آید، یا نمی بینند یا نمی شنوند یا...
فقر چه ها که نمی کند این روزها. از خودکشی دسته جمعی اعضای یک خانواده، از قتل سایر اعضای خانواده، از خودفروشی تا فروش سایر اعضای خانواده تحت هر عنوان،از فروش کلیه یا سایر اعضای قابل فروش، از...
خبری دیدم به نقل از یک کارمند سازمان ملل در مشهد در تشریح حال دختری 19 ساله با 7 شوهر. دختری که توسط پدر معتادش به یک مرد افغانی به 700000 تومان فروخته شده و مرد افغان که خود قادر به تامین همه پول نبوده ، با 6 نفر دیگر در تامین هزینه، شریک شده است و این دختر بخت برگشته هر شب قسمت یک همسر است.
نمی دانم در یک مملکت اسلامی که برای همه دنیا نسخه صادر می کند و از رسیدگی به وضعیت شهروندان خود ناتوان است، در این یک نمونه کوچک چه فرد یا نهاد و ارگانی مسئول است.
وای بر ما اگر ببینیم و بشنویم و سکوت کنیم و بر آنچه در ایران بر هموطنان مان می رود، اعتراض نکنیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:21  توسط به من بگید حسود | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
براي به من بگيد حسود شدن، راه دراز بي انتهايي بايد وارونه پيموده شود.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان