تبليغاتX
غمناك نبايد بود از طعن حسود، اي دل
شاید که چو وا بینی، خیر تو در این باشد

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند. تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا  ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ  یک ندانست.  تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند گفت: .اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود. شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت  سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید:  شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم. چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟ پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند  و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت.

(۱۸۷۲)
لئو تولستوی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:18  توسط به من بگید حسود | 

سه چهار روز سر و کله اش پيدا مي شد و يکدفعه غيبش مي زد. وقتي پيدايش مي شد خاکي و کثيف و کفش هايش روغني بود. بعضي ها گمان مي کردند شاگرد شوفر تريلي يا کاميون است، مي رود پول به جيب مي زند و برمي گردد اما اين طور نبود. وقتي ازش پرسيدم؛ «شاگرد شوفري؟» با تعجب گفت؛ «نه چطور مگه...» گفتم؛ «آخه يکدفعه گم ميشي بعد که مياي لباس هات کل و کثيفه.» سکوت کرد يعني چيزي نگفت. با مادرش توي خانه يي به اندازه قوطي کبريت زندگي مي کردند، پدرش زندان بود. يعني دو سه ماهي بيرون بود و يکي دو سالي تو. به بودن و نبودنش همه اهل محل عادت کرده بودند. وقتي مي ديدند دارد مي رود نان بگيرد بعد از ماه ها دوري اصلاً تعجب نمي کردند و طوري با او احوالپرسي مي کردند که انگار همين ديروز او را ديده اند. توي اين بودن و نبودن ها هم پسر جاي پدر پا گذاشته بود اما عجيب بود که اصلاً اهل خلاف نبود، حتي سيگار هم نمي کشيد. بودن و نبودنش همه را کلافه کرده بود. از مادرش پرسيديم، گفت؛ «ننه اگر شما فهميدي به من هم بگيد...» سر همين کثيف و روغني بودنش بود که ملقب به لقب جمشيد چربي شد. روزي مادرش سراسيمه آمد در خانه و گفت؛ «مادر، خدا خيرت بدهد، منو تا پاسگاه نعمت آباد مي بري...» پاسگاه نعمت آباد توي جاده قديم ساوه بود. لباس و کفش هايم را پوشيدم و با پيرزن بيچاره که هن و هن کنان دنبالم مي آمد سوار وانت شديم و رفتيم پاسگاه نعمت آباد. دم غروب بود که رفتيم تو. رئيس پاسگاه وقتي حال نزار پيرزن را ديد، گفت؛ «مادر کي به شما گفته بياين...»

پيرزن گفت؛ «به سفارش پسرش سربازي آمده در خانه.»

رئيس پاسگاه رفت و براي پيرزن آب آورد و فرياد زد؛ «سرکار رسولي، برو اون پسرو رو بيار...» جمشيد چربي را که آوردن نشست روي صندلي کنار ميز رئيس و زل زد به من. انگار از مادرش مي پرسيد؛ «اينو واسه چي آوردي؟»

پيرزن گفت؛ «سرکار، چکار کرده...»

رئيس پاسگاه گفت؛ «هيچي مادر...» هي اين دوروبرا ول مي گرده، جرمي نکرده. بهش گفتم اينجا پرسه نزنه ولي گوشش بدهکار نيست...»

پيرزن گفت؛ «شما به بزرگي خودتان ببخشيد سرکار...» بعد بلند شد و دست پسرش را گرفت و کشيد. گفت؛ «پاشو...» جمشيد چربي، انگار که مادرش مسوول آزادي اوست دنبالش راه افتاد. رئيس پاسگاه هم هيچي نگفت. زير سبيلي خنديد و گفت؛ «سرکار رسولي بذار برند...» برگشتيم خانه.

پيرزن مي خواست به زور مرا ميهمان کند. اما جمشيد چربي روي خوش نشان نداد. من هم نرفتم. فرداي آن روز توي خيابان ديدمش. پاکشان داشت مي رفت سمت پاسگاه. دنبالش راه افتادم. از خانه ما تا پاسگاه ده کيلومتري راه بود. پياده مي رفت، من هم دنبالش. آن قدر توي خودش بود که حتي فاصله ام را با او حفظ نمي کردم. رفت و رفت و بدون واهمه از پاسگاه از روبه روي آن گذشت و انداخت توي کوچه باغي و رفت تا ته کوچه. از آنجا دشتي وسيع بود با درخت هاي سپيدار و باغي سرسبز در چشم انداز. يک کانتينر قراضه هم بود در گوشه ديواري کاهگلي. جمشيد چربي رفت توي کانتينر و با يک صندلي چوبي آمد بيرون با کتاب برادران کارامازوف در دست.

حدود يک ساعت کتاب خواند. کتاب را برد گذاشت داخل کانتينر و دوباره آمد بيرون و رفت طرف باغ. دويدم توي کانتينر را نگاه کردم. پتوي کهنه کف آن بود. کتابخانه يي پر از کتاب گوشه ديگر بود. گازي يک شعله با کتري و قوري يک زندگي دنج که در رويا هم نمي ديدم. از باغ که برگشت نان و گوجه فرنگي و ميوه داشت. رفت تو و مدتي بعد دوباره با ليواني چاي برگشت و نشست روي صندلي مشغول خواندن کتاب برادران کارامازوف شد. برگشتم. سه روز از جمشيد چربي خبري نبود. بچه ها هرگز سراغ او را نمي گرفتند ولي من مي دانستم کجاست.بعد از انقلاب توي همان شلوغي ها اول انقلاب جمشيد چربي گم و گور شد و ديگر هرگز پيدايش نشد. مادرش مرد. پدرش بارها رفت زندان و آمد بيرون. دست آخر خانه را فروخت و خيابانگرد شد. جمشيد چربي در تاريخ پرفراز و نشيب آدم ها بدون اينکه حتي مجموعاً پنج هزار کلمه حرف زده باشد چون سوزني در کاهدان تاريخ گم شد.

ضمیمه روزنامه اعتماد - یکشنبه ۱۰ر۸ر۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:45  توسط به من بگید حسود | 

چهارشنبه ۲۹ مهر ماه ۱۳۸۸:

انگار سياهي با زندگي سهيلا گره خورده است. تجربه هاي تلخ، همه يافته او از زندگي هستند. از گذراندن سرماي دي ماه در خيابان تا سپري کردن گرماي مردادماه زير آفتاب و نشستن کنار جوي آب، اين همه سهم سهيلا از زندگي بود و امروز اين زن که متهم است کودک پنج روزه اش را به قتل رسانده پاي چوبه دار رفث. سهيلا که خسته از زندگي پشت تريبون دادگاه قرار گرفته بود آنچنان از رنج هايش سخن گفت که حاضران را به گريه واداشت. سهيلا در جلسه محاکمه اش گفت؛ من سهيلا قديري 28ساله هستم. هيچ کس را ندارم. پدرم باران است و مادرم سنگ چرا که من روي سنگ و زير باران بزرگ شده ام. زندگي ام را در خيابان گذراندم. من يک زن تن فروش نبودم. سختي هاي زندگي من را به اين روز انداخت.
تنها لحظه يي که سهيلا در زندگي اش احساس آرامش کرد زماني بود که دستبند نقره يي رنگ به دستانش گره خورد. اتهام قتل اولين کلمه پرونده او بود. سهيلا زندگي اش را اين طور تعريف کرد؛ با پسري آشنا شدم. او به من ابراز علاقه مي کرد و مي گفت قصد ازدواج دارد. از ترس دايي هايم با آن پسر به تهران فرار کردم. قرار بود با هم ازدواج کنيم. دو ماه که از سفرمان به تهران گذشت آن پسر من را رها کرد. راه بازگشت به خانه نداشتم. قطعاً خانواده ام مرا مي کشتند. در تهران آواره و سرگردان ماندم. جايي نداشتم. غذايي نداشتم. دختري 14ساله و حيران و سرگردان بودم. من فرزندم را کشتم چون سرنوشتي بهتر از من در انتظارش نبود. هيچ کدام از کساني که در جلسه محاکمه من نشسته اند نمي دانند تحمل سرماي زير صفر دي ماه آن هم نيمه شب و بدون لباس کافي يعني چه. مجبور بودم به خاطر يک لقمه نان تن به خواسته کثيف کساني بدهم که به من به چشم يک حيوان نگاه مي کردند. من را به خانه مي بردند، مشروب مي خوراندند و مورد آزار قرار مي دادند. چرا فرزند من بايد زنده مي ماند؛ فرزند مردي معتاد و زني ولگرد، آيا او روزهايي بهتر از روزهاي زندگي من مي داشت؟ پدر اين بچه مردي معتاد بود که من را در خانه اش پناه داد. بعد از چند ماه زندگي در حالي که مي دانستم او همسر و فرزند دارد از آن مرد باردار شدم. نمي خواستم در آن زندگي بمانم. مجبور بودم هر روز بساط مواد را برايش آماده کنم. در حالي که باردار بودم از خانه فرار کردم. آوارگي و سرگرداني سهم من از زندگي بود تا اينکه ماموران مرا به جرم ولگردي دستگير کردند. بعد از چند روز به بهزيستي منتقل شدم. دوران بارداري را با سختي گذراندم. زماني که فرزندم به دنيا آمد به مددکاران گفتم او را از من دور کنيد. اما نکردند و من هم يک روز او را به قتل رساندم و تکه تکه اش کردم. سهيلا به درخواست دادستان در دادگاه به قصاص محکوم شد. چند ماه بعد وکيل مدافع سهيلا مردي را که اين زن از او باردار شده بود، پيدا و وي از سهيلا اعلام گذشت کرد. مينا جعفري وکيل مدافع سهيلا در اين مورد گفت؛ دادستان اين راي را نپذيرفت و اعلام کرد چون سهيلا با مردان زيادي رابطه داشته، معلوم نيست ادعاي اين مرد در مورد اينکه پدر کودک است يا نه درست است. بنابراين نمي توان ادعاي او را پذيرفت. ما اعتراض کرديم و اعتراض ما به جايي نرسيد و با درخواست مدعي العموم قرار است حکم سهيلا امروز صبح در زندان اوين اجرا شود.سهيلا پيش از اين بارها گفته بود زندان براي او بهترين جاست و در آنجا احساس امنيت مي کند و ديگر کسي نيست که او را آزار دهد.

پنج شنبه ۳۰ مهرماه ۱۳۸۸:

سهيلا قديري تنهاترين و بي پناه ترين ايراني که زندان هاي کشور تاکنون به خود ديده، ديروز اعدام شد. نه کسي را داشت که براي اعدام نشدنش به دادستان التماس کند و نه حتي بيرون در زندان اوين کسي منتظر بود تا انجام اعدام را به اطلاعش برسانند. کسي بدن بي جان او را تحويل نمي گيرد و هيچ ختمي به خاطر او برگزار نمي شود. از همه درآمدهاي نفتي کشور فقط چند متر طناب نصيب گردن او شد و از 70 ميليون جمعيت ايران تنها کسي که به او محبت کرد، سربازي بود که دلش آمد صندلي را از زير پاي سهيلا بکشد و به 16 سال بي پناهي و فقر و آوارگي او پايان دهد و او را روانه آن دنيا کرد که مامن زجرکشيدگان و بي پناهان و راه به جايي نبردگان است.سهيلا 16 سال پيش از خانواده يي که هيچ سرمايه مادي و فرهنگي نداشت تا خوب و بد را به او بياموزد، فرار کرد و ميهمان پارک هاي ميدان تجريش شد. حال او يک دختر شهرستاني يا دهاتي با لهجه کردي و لباس هايي بود که به سادگي مي شد دريافت به شمال تهران تعلق ندارد و از اينجا بود که ميهمان ثابت گرسنگي و سرماي زمستان و گرماي تابستان و نگاه کثيف و هرزه رهگذران شد.پس از سال ها آوارگي در حالي که فرزند ناخواسته يي را حمل مي کرد، از سوي پليس دستگير شد و براي اولين بار در زير سقف بازداشتگاه احساس خانه و مامن داشتن را تجربه کرد. به گفته خودش کودک پنج روزه اش را کشت چون تحمل سختي و گرسنگي و آوارگي کشيدن فرزند دلبندش را نداشت. وقتي وکيل در جلسه دادگاه از او مي خواهد که بگويد «دچار جنون شده بودم فرزندم را کشتم»، زير بار نرفت و باز تاکيد کرد من عاشق کودکم بودم زيرا به غير از او کسي را نداشتم ولي نمي خواستم فرزند يک مرد معتاد و يک زن ولگرد بي پناه به روزگار من دچار شود. منطق زن فقيري که در دادگاه تکرار مي کرد من روي سنگفرش هاي خيابان و زير باران بزرگ شده ام، آن کودک بي پناه تر از مادرش را به کام مرگ کشاند و پس از دو سال مادرش نيز به سرنوشت مشابهي دچار شد.اعدام بي پناه ترين ايراني اين سوال را مطرح مي کند که گناه ولگردي و هرزگي يک انسان فقير و بي پناه و راه گم کرده بزرگ تر است يا گناه جامعه ثروتمندي که براي فنا نشدن امثال سهيلا اقدامي نمي کند. قبح فسق و فجور سهيلا زشت تر است يا اينکه کسي در مناطق شمال تهران از شدت گرسنگي به تن فروشي روي آورد. و در نهايت وجود امثال سهيلاي ولگرد و قاتل براي يک جامعه پرادعا و پر از مراسم پرريخت و پاش زشت تر است يا بي تفاوتي نسبت به اينکه در لابه لاي کوچه پس کوچه هاي حوالي ميدان تجريش، انساني در اثر سرماي دي و بهمن چنان به خود بلرزد که براي نمردن از سرما و گرم شدن، هر شب را در خانه يي سپري کند...

نقل از روزنامه اعتماد ۲۹ و ۳۰ مهرماه ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:48  توسط به من بگید حسود | 
من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی می کنم که دویدن سهم کسانی است که هرگز نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند.

                                                                    میرحسین موسوی - قبل از انتخابات

هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گورکن

از بهای آزادی آدمی

افزون باشد.

                                                                     احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:55  توسط به من بگید حسود | 
"استاد" شفیعی کدکنی یاد بگیرد:

"هيچ موجود زنده يي در برابر شرايط اجتماعي پيرامون خود بي تفاوت نيست و نمي ماند چه برسد به هنرمند كه تاثيراتي را كه گرفته در آثارش منعكس مي كند."

                                                                                 هوشنگ كامكار

                                                                  آهنگساز و سرپرست گروه كامكارها  

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 10:0  توسط به من بگید حسود | 
 

آنچه همه سبزها باید بخوانند و بدان عمل کنند

"مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است، زندگی است."

دوستی می‌گفت ماجرای این انتخابات یک جورهایی شاید کاریکاتوری از جامعه ما باشد. کاریکاتوری که بدی‌ها را به نهایت بزرگ کرده. یک جوری که دروغگویی و حق دیگری را خوردن آنقدر آمده توی چشممان که حالمان را به هم می‌زند.
چه استفاده‌ای می‌شود از این با عرض معذرت حال تهوعی که ما گرفتیم کرد؟ چه جور می‌شود از این انزجار ما از دروغ و حق خوری به جای خوبی رسید؟
چند روزی توی خیابان به رانندگی‌های مردم که نگاه می‌کردم هی این سوال توی سرم می‌چرخید. و این جمله بیانیه آخر موسوی، که به نظر من یکی از زیباترین بیانیه هایش بود، انگار تجسم این فکر شد.

باید این زندگی را شکلی زیبا داد.

باید اگر سبزیم از این انزجاری که هنوز با هر سخنرانی این مرد توی دلمان می افتد استفاده کنیم.

چه خواهد شد اگر ما که سبزیم جایی که راه بقیه را بند می آور پارک نکنیم؟
اگر ما که سبزیم ورود ممنوع نرویم؟اگر ما که سبزیم صف ها را به هم نزنیم؟
اگرما که سبزیم با آدمهایی که برای کاری سراغمان می آیند مهربان باشیم و کارشان را راه بیاندازیم؟
اگر ما سبزها که اینقدر دل پری از حق کشی داریم، حالا که می دانیم چقدر زیادیم، شروع
کنیم این بیماریهای کوچک را یکی یکی درمان کنیم؟
اگر ما هی به هم یادآوری کنیم بعضی کارهایی که در طول روز می کنیم همانی هاییست که پای اخبار که می نشینیم حالمان را به هم می زند؟

نمی‌شود این حواس جمعی را ادامه دهیم تا روز آن پیروزی که هیچ کس در آن شکست نمی‌خورد؟

نمی‌شود اصلا اسم این فصل را بگذاریم فصل سبزها و تمرین کنیم این حق نخوردن و دروغ نگفتن را؟

برگرفته از وبلاگ : امروز که باران ببارد ۱۸ ساله می‌شوم

بقیه کارهای را که ما سبز ها باید بکنیم و کارهایی را که نباید بکنیم خودمان همین جا اضافه کنیم.

با تشکر از بابک که مطلب این پست را برام فرستاد.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:14  توسط به من بگید حسود | 
 "استاد" شفیعی کدکنی نه گفت  و نه نوشت

پرویز مشکاتیان:

لینكلن در نظریه دموكراسی میگوید: فرض بر این است كه انسان حیوان ناطق (عاقل و متفكر) است ولی انسان حیوانی عاطفی است و فقط گهگاه عاقل و متفكر است. ما خیال كردیم قدرت در عدد است و گرفتار میان مایگی شده‌ایم. هرچه عده رای دهندگان بیشتر باشد، برگزیده آنها از حیث كیفیت و صفت، عادیتر و معمولیتر خواهد بود.

چون بیشتر مردم (عوام) از بزرگان خود بزرگی و دوراندیشی نمیخواهند، بلكه دهانی گشاد برای پرگویی و نانی بخور و نمیر میخواهند. در فضای كنونی میهنم معتقدم كه یك سری هستند كه به هر حال رای میدهند و جماعتی وجود دارد كه به هر حال رای نمیدهند. روی سخن من با آن عده از مردم است كه دل در گرو دموكراسی دارند و برای آبادی و آزادی دریافته‌اند بیدغدغه نیستند و به صرافت نیز دریافته‌‌اند كه رهایی یك شب اگر هم به دست‌ آید زود از دست خواهد رفت.

البته نه به این كندی كه گاه شگفتم میزند كه ما چگونه از عصر حجر تاكنون به در آمده‌ایم. به گفته خودم در چكامه ققنوس از تك بوته‌های آزادی برای ققنوس آشیانه میسازند و اما آنچه‌هایی كه آنها را از شور و شوق اندكی واپس میزند یكی همین نظارت استصوابی است كه مانع از آن است كه مقوله‌ای به نام شایسته‌سالاری یا فرهیخته‌انگاری به منصه ظهور بنشیند.

امیدمندیم در سال‌های نه چندان دور به این فضیلت برسیم كه چیزی به نام منافع ملی میبایست ارجح و افضل تعلقات و خواسته‌های شخصی مدنظر قرار گیرد. واضح است كه رئیس‌جمهور به عنوان راس قوه مجریه نگاهبان اجرای مفاد قانون اساسی كشور است. متاسفانه قانون اساسی اكنون خود مانعی است برای اجرای برنامه‌های كلان مدیریتی و منافع جمعی و ارتقا و اتصال به حلقه‌های پرش علمی و عملی و تكنولوژی جهانی؛ از این رو انتظار داریم رئیس‌جمهور در وقت مقتضی تقاضای بازنگری به قانون اساسی را از قوه مقننه داشته باشد.

هوش زیادی نمیخواهد كه یك ایرانی عاشق و فرهیخته تفاوت فاحش درایت و كفایت آقای موسوی را با دیگر نامزدهای ریاست جمهوری دریافته باشد. گرچه در زمینه و بدنه مدیریتی، آقای كروبی انتخابی قابل تامل دارد و در بدنه مشاورتی، آقای رضایی كفه اندیشه‌وری را پیشنهاد داده‌اند.

من آرزویم این است كه اگر آقای موسوی (همكارم در دانشكده هنرهای زیبا) بر مسند سیاسی میهنم جای زد، از این دو نكته غافل نماند و نپندارد كه اگر كسی در كمپ رقیب پا زد، فردا در پیكره نوین سیاسی جایی نمیتواند داشته باشد. نكته آخر اینكه دوست‌تر داشتم، خواهر عزیزم خانم رهنورد و بانوی نخست ایران با یك مانتوی سفید، یك روسری سبز و شال انگوری در صحنه آمد و شد با مردم حضور یابد. چون به گفته دانشجویان دانشكده هنرهای زیبا یكی دو بار تصاویری از دیگر نامزدها با خانم‌هایشان در تلویزیون دیده‌اند كه اگر در جای دیگری آنها را ببینند مطلقا نمیشناسند؛ چون به جز یك حجم سیاه چیز دیگری قابل رویت نبوده است.

چگونه در این كشور ایزدی
برومند گردد نهال بدی
به مشت گران یابد از ما جواب
هر آن كس كه خواهد این ملك خراب
چه خوش گفت استاد دانای توس
كه در ملك شعر و ادب كوفت كوس
چو ایران نباشد تن من مباد
چنین دارم از موبد پاك یاد

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 23:26  توسط به من بگید حسود | 

برای پست جدیدم می خواستم ار تعهد انسان هنرمند بنویسم و سخنان اخیر شجریان را در اینجا نقل کنم، دیدم بابک در پست جدیدش ( http://babak.ershadifar.ir/?p=71 ) حق مطلب را ادا کرده است.

خواستم مطلبی در مورد سفر آقای شفیعی کدکنی به آمریکا و ادعاهایی که در مورد ایشان این روزها ورد زبان همه است بنویسم و بگویم سفر ایشان به آمریکا به هر دلیلی بوده، قطعا" در راستای اعتراضات سبز مردم ایران نیست. شاید بورس مطالعاتی یا کرسی تدریس یکی دو ساله به ایشان داده اند و ایشان هم فرصت را غنیمت شمرده و خودش یا طرفدارانش این عزیمت را به حساب اعتراض و نارضایتی اش از وضع موجود گذاشته اند (که البته اینطور نیست چرا که حتی یک امضاء از ایشان در پای محافظه کارانه ترین بیانیه های معترضین به انتخابات و کشتار و بازداشت و شکنجه و کشتار جوانان ایرانی هرگز و هیچ جا ندیدم) و خطاب به ایشان از قول خودش به خودش وظیفه اش را به یاد آورم:

به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران،  برسان سلام ما را 

اما دیدم که ایشان این کاره نیست.  فردی است که در قامت یک استاد ادبیات فارسی مورد احترام است و بس، اما هنرمند متعهدی نیست که بار امانت بر دوش بکشد، که بارش را بر دوش مردم سرزمینش گذاشت. 

                          آسمان بار امانت نتوانست کشید     قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

 پس به یادش و در فراغش فقط می توان گفت:

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ی ما، شاد نکرد !

دل به امبد صدایی که مگر در تو رسد

ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد !

قردا نوزدهم شهریور ماه است، سالگرد وفات سید محمود طالقانی، روحانی شریفی که دو نسل جدید بعد ار انقلاب خاطره چندانی از او ندارد و از آن ها می خواهم زندگی اش را بخوانند و او را بشناسند تا از خاطره ی قلوب مردم این سرزمین پاک نشود. کسی که در اوایل انقلاب و قبل از فوتش با صدایی رسا درد امروز ما از استبداد دینی را فریاد کرد و گفت:

" از آن روزي كه اين جانب در اين اجتماع چشم گشودم ، مردم اين سرزمين را زير تازيانه وچكمه خودخواهان ديدم . همه شامگاهان درخانه منتظر خبري بوديم كه امروز چه حوادث تازه اي رخ داده؟ كي دستگير وتبعيد يا كشته شده؟ و چه تصميمي درباره مردم گرفته اند!....از سوي ديگر مي ديدم مردمي در لباس دين، مرد خودخواهي را با خواندن آيات و احاديث بر گردن مردم سوار مي كنند وبرايش ركاب مي گيرند. دسته ي ديگر با سكوت و احتياط كاري، كار را امضا مي نمايند. تا آنگاه كه بر خر مراد مستقر شد وافسار "زمام" را بدست گرفت و ركاب كشيد وهمه چيز مردم را زير پاي خودپايمال كرد، به دعا و توسل مي پردازند و ازخداوند فرج امام زمان(ع) را مي طلبند! "

روحش شاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:28  توسط به من بگید حسود | 
به یاد آنان که در هر جای دنیا به خاطر عقیده شان در زندان به سر می برند

 *  *  *

بر می گردم
 با چشمانم
که تنها یادگار کودکی منند
 ایا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟

حسین پناهی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 21:26  توسط به من بگید حسود | 

شغل ایشان کارگری بود. آقای نجفی، ام‌ دی ‌اف‌ کار بود. معمولا هر روز ساعت 6 صبح برای کار می‌رفت و اوایل شب به خانه بر می‌گشت. روز 25‌خرداد تا ساعت 5/10 شب ایشان به خانه نیامدند و ما نگران بودیم. حدود ساعت 5/10 زنگ در به صدا درآمد. با توجه به این که آقای نجفی، کلید داشت فکر کردم که غریبه است، از آیفون پرسیدم کیست؟ صدای همسرم را شنیدم و متوجه شدم که آقای نجفی است. گفت با توجه به مشکلی که برای او پیش آمده، نمی‌تواند در را باز کند! نگران شدم و به سرعت پایین رفتم و در را باز کردم. دیدم که اوضاع ایشان بسیار بد و نابسامان و بدنشان زخمی و خون‌آلود است و نمی‌تواند سرپا بایستد. به او کمک کردم که به داخل بیاید. بدن او زخمی، ورم‌کرده، خونین و به شدت آسیب دیده بود. بعد از پرس و جو از وی، آقای نجفی گفت: بعد از پایان کار، من از طرف میدان آزادی به خانه می‌آمدم که دیدم مردم در حال فرار هستند و عده‌ای هم آنان را تعقیب می‌کنند. متوجه شدم که عده‌ای مسلح و باتوم به دست مردم را می‌زنند و فراریان را تعقیب می‌کنند. من از ماجرا بی‌خبر بودم و اصلا نمی‌دانستم که چرا این نیروها مردم را تعقیب می‌کنند و می‌زنند. من راه خود را می‌رفتم که این نیروها مرا گرفتند و با باتوم و مشت و لگد به شدت مورد ضرب و جرح قرار دادند. هر قدر هم به آنان گفتم که من از سر کار دارم بر می‌گردم و اصلا نمی‌دانم که چه خبر است، اعتنا نکردند و مفصل مرا کتک زدند. به قدری با باتوم و مشت و لگد مرا زدند که بی‌حال شدم و از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم متوجه شدم که در داخل یک اتومبیل در حال حرکت هستم. تلاش کردم که با دست‌هایم موقعیت اطرافم را بفهمم. متوجه شدم که چند نفر دیگر نیز در وضعیت من هستند و گویی آنان مرده و یا بی‌هوش هستند و مرا روی آن‌ها انداخته‌اند. با دستم به کف ودیواره ی اتاق ماشین کوبیدم و سر و صدا کردم. نیروهایی که ماشین را هدایت می‌کردند، وقتی متوجه شدند که من زنده هستم و سر و صدا می‌کنم ماشین را نگه داشتند و در را باز کردند. من با التماس به آنان گفتم که من زن و بچه دارم و از سرکار می‌آمدم و اصلا نمی‌دانم که چرا این بلا به سر من آمده است. ظاهرا یکی از آنان دلش سوخت و آمد و مرا کشید و بیرون انداخت. من مطلقا نای ایستادن و حرکت کردن را نداشتم. با سر و صدا و حرکت دست از کسانی که از آن‌جا عبور می‌کردند، کمک خواستم. بعد از مدتی دو سه نفر جمع شدند. از آن‌ها پرسیدم که این‌جا کجاست، گفتند: این‌جا حکیمیه است. من برای آنان موقعیت خود را توضیح دادم و از آنان کمک خواستم و گفتم که یک ماشین بگیرند تا مرا به منزل برساند. مردم برای من ماشین گرفتند و این ماشین مرا به خانه رساند.»
خدیجه حیدری افزود: «مرحوم آقای نجفی حدود 13‌روز زنده بود، بدنش زخمی و پاهای او به شدت باد کرده و دستش هم فلج شده بود. شکمش هم به شدت ورم کرده بود. ما به شدت می‌ترسیدیم که او را به بیمارستان ببریم و بستری کنیم. می‌ترسیدیم که با توجه به وضعیت موجود برای خانواده ما مشکل ایجاد کنند. تا این که روز به روز حال همسرم بدتر شد. روز ششم تیرماه پدر شوهرم آمد و تصمیم گرفتیم که با کمک او همسرم را به بیمارستان طرفه ببریم. در بیمارستان طرفه، پزشک مربوطه گفت: با توجه به این که الآن امکان بستری کردن وی وجود ندارد، او را ببرید و فردا صبح بیاورید تا او را بستری کنیم. همسرم شب خوابید و صبح که می‌خواستیم او را به بیمارستان ببریم، هرچه او را صدا کردیم دیدیم جواب نمی‌دهد.»
آقاجان رئیس‌نجفی، پدر مرحوم نجفی در ادامه ‌گفت: «البته بدن او تا آن لحظه گرم بود. به اورژانس زنگ زدیم، آمدند و گفتند متأسفانه فوت کرده است. گفتند به 110 زنگ بزنید. یک سرباز آمد و تا ساعت 1 بعد از ظهر طول کشید. جنازه را به پزشکی قانونی کهریزک بردند. ما هم شدیدا می‌ترسیدیم که این موضوع موجب دردسری برای خانواده بشود. فردا به آن‌جا رفتیم و جنازه را ندادند و گفتند: باید از نیروی انتظامی نامه بیاورید. به نیروی انتظامی رفتیم و یک مأمور دادند و همراه وی پرونده را در میدان انقلاب به شعبه 7 بردیم. با توجه به این که ما برای تشییع جنازه و مجلس ترحیم اطلاعیه‌ داده بودیم و میهمان‌ها به بهشت‌زهرا آمده بودند، از آن‌ها خواهش کردم که کار ما را زود راه بیاندازند. گفتند: همان که تیر خورده را می‌گویید. ظاهرا ما از تیر خوردن او مطلع نبودیم. بعد از این که از من تعهد گرفتند که ما حق شکایت از کسی را نداریم، نامه‌ای دربسته را به ما دادند و ما به پزشکی قانونی کهریزک رفتیم. نامه را دادیم. گفتند: کجای ایشان تیر خورده؟ گفتیم نمی‌دانیم؟ گفتند در نامه این‌طوری نوشته است. هر کاری کردیم باز هم جنازه را ندادند و ما به بهشت زهرا رفتیم و میهمان‌ها را به رستوران بردیم و از آن‌جا قبل از این که جنازه را دفن کنیم به مجلس ترحیم رفتیم.
پدر مرحوم نجفی در ادامه گفت: فردا دوباره رفتیم و گفتند: تشخیص هویت نشده، دوباره جنازه را به پارک‌شهر بردند و بعد از تشخیص هویت گفتند: تشخیص اسلحه‌شناسی نشده و باید انجام شود، باز هم جنازه را ندادند.»
پدر مرحوم نجفی افزود: «فردا با یک مأمور به پزشکی قانونی کهریزک رفتیم و ساعت 1 بعد از ظهر جنازه را به ما تحویل دادند و ما آن را به بهشت‌زهرا بردیم و دفن کردیم و چون می‌ترسیدیم که برای اعضای خانواده مشکلی ایجاد شود، در اطلاعیه مجلس ترحیم از چگونگی فوت پسرم چیزی نگفتیم. الآن هم این ترس را داریم.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 21:28  توسط به من بگید حسود |