![]() |
![]() |
|
| شاید که چو وا بینی، خیر تو در این باشد |
|
محسن مخملباف که به عنوان کاندیدای دریافت جایزه آزادی برای خلق هنری مطرح شده بود موفق به دریافت مقام اول این جایزه در لندن شد.این جایزه به کسانی تعلق می گیرد که با اثر هنری خود به توسعه آزادی و عدالت اجتماعی کمک کرده باشند.هیات داوران محسن مخملباف را از بین بیش از هزار و چهارصد هنرمند پیشنهاد شده توسط گروه ها و سازمان های هنری برگزید.محسن مخملباف که برای دریافت این جایزه در موزه ویکتوریا و آلبرت در روز 25 نوامبردر لندن حضور یافته بود پس از دریافت جایزه خطاب به حاضران گفت: |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت 20:32 توسط به من بگید حسود |
|
|
که خاموشی به هزار زبان در سخن است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 0:40 توسط به من بگید حسود |
|
|
در سال 1854 فرانکلين پیرس رييس جمهور وقت آمريکا، نامهاي براي رييس قبيله ي سياتل نوشت و خواستار خريد زمينهاي سرخپوستان شد. او به آنها وعده داد كه منطقه اي را در اختيار آنان قرار خواهد داد تا در آن جا به آسودگي زندگي كنند. نامه زير، پاسخ رئيس قبيله ي سياتل به رئيس جمهور آمريكاست: به رييس بزرگ در واشنگتن چگونه ميتوان آسمان را خريد يا فروخت، يا گرماي زمين را؟ اين براي ما عجيب است. وقتي ما مالک طراوت هوا و زلالي آب نيستيم، چگونه ميتوانيم آنها را به شما بفروشيم؟ هر گوشه ي اين سرزمين براي مردم من مقدس است. برگهاي سوزني و رخشان کاجها، سواحل ماسهاي، مه ميان جنگلهاي انبوه، حشرات زيبا و پرهياهو، آري اين همه در خاطره و تجربهي مردم من مقدساند. عصارهاي که در درختان جاري است، خاطرات مرد سرخپوست را با خود به همراه دارد. هوا برای مرد سرخ ارزشمند است، چرا که تمامی موجودات، چه حیوان، چه درخت و چه انسان از همان هوا تنفس می کنند. پنداری که برای مرد سپید، هوایی که او تنفس می کند محسوس نیست. او همچون آدمی که چندين روز از مرگش ميگذرد، هيچ احساسي از بوی تعفن ندارد. اگر زمين را آلوده كنيد روزي در ميان زباله هايش نابود مي شويد. به طور محض در آتش عذاب خداوند، شعله اي درخشان خواهيد بود: خداوندي كه شما را به اينجا آورد و براي مقاصدي كه ما نمي فهميم به شما قدرت حكمراني بر اين سرزمين و بر سرخ پوستان بخشيد. چنين تقديري براي ما يك راز است كه نمي فهميم چرا بوفالوها قتل عام مي شوند، اسبان وحشي رام مي شوند، خلوت رمزآلود جنگل ها با انبوه آدم ها آشفته مي شود و چشم انداز زيباي تپه هاي سرسبز با سيم هاي تلفن، خراب مي شود؟! بيشه زارها كجايند؟ نابود شده اند. عقاب ها كو؟ رفته اند. اين است پايان زندگي و آغاز وحشي گري. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 3:46 توسط به من بگید حسود |
|
|
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند. تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند گفت: .اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود. شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید: شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم. چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟ پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت. (۱۸۷۲) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:18 توسط به من بگید حسود |
|
|
سه چهار روز سر و کله اش پيدا مي شد و يکدفعه غيبش مي زد. وقتي پيدايش مي شد خاکي و کثيف و کفش هايش روغني بود. بعضي ها گمان مي کردند شاگرد شوفر تريلي يا کاميون است، مي رود پول به جيب مي زند و برمي گردد اما اين طور نبود. وقتي ازش پرسيدم؛ «شاگرد شوفري؟» با تعجب گفت؛ «نه چطور مگه...» گفتم؛ «آخه يکدفعه گم ميشي بعد که مياي لباس هات کل و کثيفه.» سکوت کرد يعني چيزي نگفت. با مادرش توي خانه يي به اندازه قوطي کبريت زندگي مي کردند، پدرش زندان بود. يعني دو سه ماهي بيرون بود و يکي دو سالي تو. به بودن و نبودنش همه اهل محل عادت کرده بودند. وقتي مي ديدند دارد مي رود نان بگيرد بعد از ماه ها دوري اصلاً تعجب نمي کردند و طوري با او احوالپرسي مي کردند که انگار همين ديروز او را ديده اند. توي اين بودن و نبودن ها هم پسر جاي پدر پا گذاشته بود اما عجيب بود که اصلاً اهل خلاف نبود، حتي سيگار هم نمي کشيد. بودن و نبودنش همه را کلافه کرده بود. از مادرش پرسيديم، گفت؛ «ننه اگر شما فهميدي به من هم بگيد...» سر همين کثيف و روغني بودنش بود که ملقب به لقب جمشيد چربي شد. روزي مادرش سراسيمه آمد در خانه و گفت؛ «مادر، خدا خيرت بدهد، منو تا پاسگاه نعمت آباد مي بري...» پاسگاه نعمت آباد توي جاده قديم ساوه بود. لباس و کفش هايم را پوشيدم و با پيرزن بيچاره که هن و هن کنان دنبالم مي آمد سوار وانت شديم و رفتيم پاسگاه نعمت آباد. دم غروب بود که رفتيم تو. رئيس پاسگاه وقتي حال نزار پيرزن را ديد، گفت؛ «مادر کي به شما گفته بياين...» ضمیمه روزنامه اعتماد - یکشنبه ۱۰ر۸ر۸۸ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:45 توسط به من بگید حسود |
|
|
چهارشنبه ۲۹ مهر ماه ۱۳۸۸: انگار سياهي با زندگي سهيلا گره خورده است. تجربه هاي تلخ، همه يافته او از زندگي هستند. از گذراندن سرماي دي ماه در خيابان تا سپري کردن گرماي مردادماه زير آفتاب و نشستن کنار جوي آب، اين همه سهم سهيلا از زندگي بود و امروز اين زن که متهم است کودک پنج روزه اش را به قتل رسانده پاي چوبه دار رفث. سهيلا که خسته از زندگي پشت تريبون دادگاه قرار گرفته بود آنچنان از رنج هايش سخن گفت که حاضران را به گريه واداشت. سهيلا در جلسه محاکمه اش گفت؛ من سهيلا قديري 28ساله هستم. هيچ کس را ندارم. پدرم باران است و مادرم سنگ چرا که من روي سنگ و زير باران بزرگ شده ام. زندگي ام را در خيابان گذراندم. من يک زن تن فروش نبودم. سختي هاي زندگي من را به اين روز انداخت. پنج شنبه ۳۰ مهرماه ۱۳۸۸: سهيلا قديري تنهاترين و بي پناه ترين ايراني که زندان هاي کشور تاکنون به خود ديده، ديروز اعدام شد. نه کسي را داشت که براي اعدام نشدنش به دادستان التماس کند و نه حتي بيرون در زندان اوين کسي منتظر بود تا انجام اعدام را به اطلاعش برسانند. کسي بدن بي جان او را تحويل نمي گيرد و هيچ ختمي به خاطر او برگزار نمي شود. از همه درآمدهاي نفتي کشور فقط چند متر طناب نصيب گردن او شد و از 70 ميليون جمعيت ايران تنها کسي که به او محبت کرد، سربازي بود که دلش آمد صندلي را از زير پاي سهيلا بکشد و به 16 سال بي پناهي و فقر و آوارگي او پايان دهد و او را روانه آن دنيا کرد که مامن زجرکشيدگان و بي پناهان و راه به جايي نبردگان است.سهيلا 16 سال پيش از خانواده يي که هيچ سرمايه مادي و فرهنگي نداشت تا خوب و بد را به او بياموزد، فرار کرد و ميهمان پارک هاي ميدان تجريش شد. حال او يک دختر شهرستاني يا دهاتي با لهجه کردي و لباس هايي بود که به سادگي مي شد دريافت به شمال تهران تعلق ندارد و از اينجا بود که ميهمان ثابت گرسنگي و سرماي زمستان و گرماي تابستان و نگاه کثيف و هرزه رهگذران شد.پس از سال ها آوارگي در حالي که فرزند ناخواسته يي را حمل مي کرد، از سوي پليس دستگير شد و براي اولين بار در زير سقف بازداشتگاه احساس خانه و مامن داشتن را تجربه کرد. به گفته خودش کودک پنج روزه اش را کشت چون تحمل سختي و گرسنگي و آوارگي کشيدن فرزند دلبندش را نداشت. وقتي وکيل در جلسه دادگاه از او مي خواهد که بگويد «دچار جنون شده بودم فرزندم را کشتم»، زير بار نرفت و باز تاکيد کرد من عاشق کودکم بودم زيرا به غير از او کسي را نداشتم ولي نمي خواستم فرزند يک مرد معتاد و يک زن ولگرد بي پناه به روزگار من دچار شود. منطق زن فقيري که در دادگاه تکرار مي کرد من روي سنگفرش هاي خيابان و زير باران بزرگ شده ام، آن کودک بي پناه تر از مادرش را به کام مرگ کشاند و پس از دو سال مادرش نيز به سرنوشت مشابهي دچار شد.اعدام بي پناه ترين ايراني اين سوال را مطرح مي کند که گناه ولگردي و هرزگي يک انسان فقير و بي پناه و راه گم کرده بزرگ تر است يا گناه جامعه ثروتمندي که براي فنا نشدن امثال سهيلا اقدامي نمي کند. قبح فسق و فجور سهيلا زشت تر است يا اينکه کسي در مناطق شمال تهران از شدت گرسنگي به تن فروشي روي آورد. و در نهايت وجود امثال سهيلاي ولگرد و قاتل براي يک جامعه پرادعا و پر از مراسم پرريخت و پاش زشت تر است يا بي تفاوتي نسبت به اينکه در لابه لاي کوچه پس کوچه هاي حوالي ميدان تجريش، انساني در اثر سرماي دي و بهمن چنان به خود بلرزد که براي نمردن از سرما و گرم شدن، هر شب را در خانه يي سپري کند... نقل از روزنامه اعتماد ۲۹ و ۳۰ مهرماه ۱۳۸۸ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:48 توسط به من بگید حسود |
|
|
من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی می کنم که دویدن سهم کسانی است که هرگز نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند.
میرحسین موسوی - قبل از انتخابات هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی ست که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد. احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:55 توسط به من بگید حسود |
|
|
"استاد" شفیعی کدکنی یاد بگیرد:
"هيچ موجود زنده يي در برابر شرايط اجتماعي پيرامون خود بي تفاوت نيست و نمي ماند چه برسد به هنرمند كه تاثيراتي را كه گرفته در آثارش منعكس مي كند." هوشنگ كامكار آهنگساز و سرپرست گروه كامكارها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 10:0 توسط به من بگید حسود |
|
آنچه همه سبزها باید بخوانند و بدان عمل کنند"مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است، زندگی است." دوستی میگفت ماجرای این انتخابات یک جورهایی شاید کاریکاتوری از جامعه ما باشد. کاریکاتوری که بدیها را به نهایت بزرگ کرده. یک جوری که دروغگویی و حق دیگری را خوردن آنقدر آمده توی چشممان که حالمان را به هم میزند. برگرفته از وبلاگ : امروز که باران ببارد ۱۸ ساله میشوم بقیه کارهای را که ما سبز ها باید بکنیم و کارهایی را که نباید بکنیم خودمان همین جا اضافه کنیم. با تشکر از بابک که مطلب این پست را برام فرستاد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:14 توسط به من بگید حسود |
|
|
"استاد" شفیعی کدکنی نه گفت و نه نوشت
پرویز مشکاتیان: لینكلن در نظریه دموكراسی میگوید: فرض بر این است كه انسان حیوان ناطق (عاقل و متفكر) است ولی انسان حیوانی عاطفی است و فقط گهگاه عاقل و متفكر است. ما خیال كردیم قدرت در عدد است و گرفتار میان مایگی شدهایم. هرچه عده رای دهندگان بیشتر باشد، برگزیده آنها از حیث كیفیت و صفت، عادیتر و معمولیتر خواهد بود. چون بیشتر مردم (عوام) از بزرگان خود بزرگی و دوراندیشی نمیخواهند، بلكه دهانی گشاد برای پرگویی و نانی بخور و نمیر میخواهند. در فضای كنونی میهنم معتقدم كه یك سری هستند كه به هر حال رای میدهند و جماعتی وجود دارد كه به هر حال رای نمیدهند. روی سخن من با آن عده از مردم است كه دل در گرو دموكراسی دارند و برای آبادی و آزادی دریافتهاند بیدغدغه نیستند و به صرافت نیز دریافتهاند كه رهایی یك شب اگر هم به دست آید زود از دست خواهد رفت. البته نه به این كندی كه گاه شگفتم میزند كه ما چگونه از عصر حجر تاكنون به در آمدهایم. به گفته خودم در چكامه ققنوس از تك بوتههای آزادی برای ققنوس آشیانه میسازند و اما آنچههایی كه آنها را از شور و شوق اندكی واپس میزند یكی همین نظارت استصوابی است كه مانع از آن است كه مقولهای به نام شایستهسالاری یا فرهیختهانگاری به منصه ظهور بنشیند. امیدمندیم در سالهای نه چندان دور به این فضیلت برسیم كه چیزی به نام منافع ملی میبایست ارجح و افضل تعلقات و خواستههای شخصی مدنظر قرار گیرد. واضح است كه رئیسجمهور به عنوان راس قوه مجریه نگاهبان اجرای مفاد قانون اساسی كشور است. متاسفانه قانون اساسی اكنون خود مانعی است برای اجرای برنامههای كلان مدیریتی و منافع جمعی و ارتقا و اتصال به حلقههای پرش علمی و عملی و تكنولوژی جهانی؛ از این رو انتظار داریم رئیسجمهور در وقت مقتضی تقاضای بازنگری به قانون اساسی را از قوه مقننه داشته باشد. هوش زیادی نمیخواهد كه یك ایرانی عاشق و فرهیخته تفاوت فاحش درایت و كفایت آقای موسوی را با دیگر نامزدهای ریاست جمهوری دریافته باشد. گرچه در زمینه و بدنه مدیریتی، آقای كروبی انتخابی قابل تامل دارد و در بدنه مشاورتی، آقای رضایی كفه اندیشهوری را پیشنهاد دادهاند. من آرزویم این است كه اگر آقای موسوی (همكارم در دانشكده هنرهای زیبا) بر مسند سیاسی میهنم جای زد، از این دو نكته غافل نماند و نپندارد كه اگر كسی در كمپ رقیب پا زد، فردا در پیكره نوین سیاسی جایی نمیتواند داشته باشد. نكته آخر اینكه دوستتر داشتم، خواهر عزیزم خانم رهنورد و بانوی نخست ایران با یك مانتوی سفید، یك روسری سبز و شال انگوری در صحنه آمد و شد با مردم حضور یابد. چون به گفته دانشجویان دانشكده هنرهای زیبا یكی دو بار تصاویری از دیگر نامزدها با خانمهایشان در تلویزیون دیدهاند كه اگر در جای دیگری آنها را ببینند مطلقا نمیشناسند؛ چون به جز یك حجم سیاه چیز دیگری قابل رویت نبوده است. چگونه در این كشور ایزدی |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 23:26 توسط به من بگید حسود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
براي به من بگيد حسود شدن، راه دراز بي انتهايي بايد وارونه پيموده شود.
|
|
RSS
|